خرید بک لینک
اشک ...لبخند ...عشـــــــــــــــــــق ......قصه ای دروغ ...وِزوِزه ای در خــُـــرناس های باد ...صدا ....و درد که تا همیشــــه تنهاست و بی شریک !.....سرنوشت درخت .............. تبر .علف ...............سوختن در تاریکی صحرا .ستاره ....................سیاه چاله .خدای غرور را با هیچ کسی حرفی نیست ...نشخوار نام ت ..لرزش دستانت ..حرفهایت به طعم خون ..قلب پاره پاره ات ..همــــــــــــــــــــــــه را برای خودت نگه دار ......اوریشه هایت را خواهد سوزانید ..لبهایت را خواهد درید ...ودستهایت را خواهد شکست ..و خلوت ت را در تاریکی ای ابدی فرو خواهد برد ..و در گورستانی هرشب نبش قبرت خواهد کرد ..زیرا که این بزرگترین عذاب مردگان است !....دستت را ...دستهای بیگانه ات را ......بسان سنگ با شیشه ...آتش و کاغذ ....پرنده و گلوله ...زیرا که من زخمهای تورا یافته است..با مختصات تک تک شان آشناست .....

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 3:40

الان فکرم درست کار نمیکند اما احساس میکنم یک نوع تربیت خاورمیانه ای ِ بیمار ...احاطه مان کرده ......خب چرا اگر دقیقا یک رفتار مشابه را از سوی مردان و زنان ببینیماسم یکی را میگذاریم تعریف و لذت وشاید حتی حسادت ...!؟و آنیکی میشود هیزی و لذت و هرکوفت دیگری؟ !به چشمها و افکار و نگاههای مریض کاری ندارم ها ...نه!دارم از دید سالم و معمولی و نرمال حرف میزنم ......امروز در نتیجۀ یک پروسۀ بسی طـــــــــــولانی ِ خوشگلیزاسیون که روی کچلی هایم انجام شدبسی دلبر شدند همان کچلی ها ..اولین کسی که خیلی ذوقمرگ شد خود بانوی " سلمانی " ! بود کهقبل از خودم نتیجه کارش را میدید و هی عکس وفیلم میگرفت برای تبلیغ کارش ..دومین نفر خودم بودم که هی توی دلم کلـــّـــه کلــّــه قند آب میشد وهی توی همان دل ِ شکرک زده قربان صدقه کچلی هایم میرفتم ..ودرنهایت خانمهای حاضر در همان آرایشگاه ( سلمانی ! ) ....خب تا اینجا اینهمه تماشا و به به چه چه های علنی و تودلی ونگاههای طولانی هیچ اشکالی که نداشت هیچ...انگار خیلی هم طبیعی بود ...اما همینکه پایم به خیابان رسید و سعی میکردم قبل آنکه قند خونم کاملا سقوط کندخودم را به قارقارک جانکه چندین خیابان پایین ترمنتظرم بود برسانم همان نگاهها بی هیچ کلام و صدای اضافه و هیچیفقط از چشمهایی با جنسیت متفاوت بیرون میریختندتازه برخلاف محیط داخل سلمانی که با بینندۀ مربوطه چشم در چشم میشدماینجا درحالیکه سریع قدم برمیداشتم فقط از گوشۀ نگاه یا از مکث ها و ترمزهای ناگهانی و تابلو ..وحالا یک چندباری هم از تلاقی نگاهها متوجه واکنش دقیقا مشابه از نوع نرانه اش شدم ..وتنها تفاوتی که شاید در آن لحظه به ذهن میرسید این بود کهنرها اجازه وجرات تعریف و ابراز حس ونظر ندارند و نداشتنداما غیرنرهای ت

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 3:40

همه کسانی که امشب سربربالش می گذارند نقشه هایی برای فردا دارند ...خوب یا بد ...شاد یا غمگین ..اما همه شان قرار استیا حداقل خیال میکنند که قرار است فردا سر از بالش بردارند وبروند پی زندگیحتی اگر قرار باشد در این زندگی یکی راعزیزی را حتیبه خاک ، به مرگـــــــــــــ بسپارند ....حالا تصور کنید کسی بداند که فردا روز مرگ اوست ...حالا به تصمیم ِ انسانی !یا الهی !!..به گمانم حتی این آدم هم آن ته ته های وجودشنیمچه امیدی در تاریکی محــــــــــــــــــض سوسو میزند ..شاید او سربربالش نگذارد شاید قلبش در دهانش بزند ..شاید ...اما هنوزو همچنانشاید حتی محکم تر از آن خیال جمع های اول نوشتهبه زندگی چسبیده و آویزان باشد ..آدمیزاد بیشتر از هوا...بیشتر از عشق ...بیشتر از خود زندگی حتی...به امید نیاز دارد ...ناامیدی میتواند نام دیگر مرگ باشد ...

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 3:40

شبیه گرم کردن قبل از تکانیدنهای ورزشی نشسته ام خودم ، فکر و ذهنم و خیلی چیزها را می تکانم تا کمی بعدتر خط خطی کنم این دفتر را...

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: شنبه 4 شهريور 1402 ساعت: 9:49

چندوقتی هست که بارها خواسته ام که نوشته باشم اما خواستن توانستن نشده !.امشب برای آنکه خودش را همین خودم را ...در موقعیت عمل انجام شده قرار داده باشمپست قبلی را از پنجرۀ حجرۀ دلتنگی هایم آویختم تابهانۀ به دنیا آمدن پست های بعدی از جمله همین شده باشد .....نوشته ای خالی از نظم...نظم فکری..نظم احساسی ...نظم نوشتاری ..وحتی نظم در ذکر وقوع وقایع ......همه تشویقم میکنند وهــُـــلم میدهند به سمت سکوت و صبر و خفه گی ..به لال بودن وخندیدن !به مردن و تظاهر به زندگی ...و هرکسی به فراخور نزدیکی یا دوری ارتباظش با من با کلمات و لحن گویش خاص خودشدستش را روی دهانم میگذارد و توی صورتم خیلی آراممحکم داد میزند !ومن به جای ببعی معصومی که اصرار دارند از این کروکودیل درمرزهای انقراض بسازند ماری بی خط ! را می مانم که دور خودش می چرخد و می پیچد و نیش میزند ...خودش را !وکروکودیلی که ازینهمه زهــــــــــر که درجانش می ریزدنمی میرد ..با آنکه بارها وبارها مرده است .......بابا در دورۀ استراحت بین دوره های درمان به سر می برد ..خیلی ضعیف شده کلا خیلی خوب نیست اوضاع و احوالش..اما شکر ....برای بودنش شکر .......پرده از رازی برای کسی برداشتم که حقش بود بداند ..و ازین بابت خوشحالم .....بیشتر روزهایم را با صحبت وهمراهی شوشانا گذرانده ام...آهان !راستی وقتی بعد ازماههـــــــــــا دیدمش..همانطور که اینجا وعده کرده بودمبغلش کردم...محکــــــــــــــــــــــــــــــــــم !سفت...تنگ.و خیلی چسبید ...کاش میشد پیش خودم نگهش دارم ..همینجادرهمین سرزمین گربه ای نحس...و دوباره آهان !مثل همیشه یک چمدان گــُـــندۀ پــُــــر برایم سوغاتی های باسلیقه آورده بود ..دیشب خیلی صادقانه گفتم تو اگر شش ماه ور دل من می ماندیاز این شـــ

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: شنبه 4 شهريور 1402 ساعت: 9:49

صفحه بندی